امروز همش خوابیده بودم...زهرا هم که...
نمیدونم حالش خوبه یا نه..ولی ان شاالله که خوب و خوشه...لیلا نمیذاره عشق من
غمگین باشه..
امروز با مامانم و آبجیم دعوا کردم...قرار بود بریم پیش خیاط که لباسمو تحویل
بگیرم...ولی نبردنم..
آبجی کوشیکمم باید امروز بره پانسمانش رو عوض کنه..
دلم میخاد یه چیزی بنویسم اما پر از آشوبم..نمیتونم...این چن روز کلی رمان خوندم
از سر بیکاری...
از فردا اگه خدا بخاد و همت کنم شرو میکنم به درس خوندن...
کلی آدم بهم سفارش کردن این تابستونو بشینم درس بخونم ولی کو گوش شنوا...
دو ماه گذشت و هنو چیزی نخوندم...

ما را در سایت فقط خودمم دنبال میکنید
برچسب: خط خطی های یک پسر روانی,خط خطی های من,خط خطی های یک, مغزی,خط خطی های ذهن من,خط خطی های عاشقانه,خط خطی های آتیش,خط خطی های دخترونه,خط خطی های پسرروانی,خط خطی های یه پسر روانی,خط خطی های یه دختر روانی,
نویسنده:
بازدید: 48